تبليغاتX
حرف های همیشگی
فهمیدن و نفهمیدن تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!! چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم، آسایش و خوشبختی بخشیده است !!! مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی. امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است . برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !!!
 
شریعتی


جمعه بیستم آذر 1388 |

ازادی

 
 

آزادی معبود من است .

به خاطر آزادی هر خطری ، بی خطر ،

هر جهادی ، آسودگی ،

هر زندانی ، رهایی ،

و هر مرگی حیات است۰



جمعه بیستم آذر 1388 |
داغ دلم شد تازه تر وقتی تو را دیدم
وقتی تو را با مردم شهر سنجیدم
هی فکر می کردم ولی حالا یقین دارم
من عاشقم خط می کشم بر روی تردیم
انگار شب ها همچنان با روز می جنگد
گم شد میان ظلمت چشم تو خورشیدم
فصل سکوتت آمده اینجور معلوم است
امسال هم در امتحانت پاک تجدیدم
اعصاب من خرد است ازاینکه هزاران بار
تو بی وفا بودی و من هم دیر فهمیدم
کاری به من کردی که هی به خویش می گویم
ای کاش از اول تو را هرگز نمی دیدم



الهام مظفری


پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |

ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه            مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه  

زلف در دست صبا،گوش به فرمان رقیب      این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای        قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی        بازم از پای دز انداخته ای یعنی چه

سخنت راز دهان گفت و کمر سر میان       وز میان تیغ به ما اخته ای یعنی چه

هر کس از مهره ی مهر تو به نقشی مشغول   عاقبت با همه کج با خته ای یعنی چه

 

 

                                    حافظا در دل تنگت چو فرود امد یار

                                    خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟؟!

 

 



یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 |
زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ، زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ، یکی بدبختی مطلق معنی کرد ، یکی درد درمان ناپذیرش خواند ، و سرانجام یکی رسید و گفت : زندگی به تنهایی ناقص است تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود ‍!!!

 

 

شاملو



یکشنبه سوم خرداد 1388 |
توي مدرسه هر سوالي را كه در امتحانهايم درست جواب ميدادم ، بعدا مي فهميدم كه كاملا غلط بوده اين اتفاق بعدها در زندگيم هم ادامه يافت . هر وقت فكر كردم درست رفتار كرده ام ،ديدم يك جاي كار اشتباه بود.

ارنست همينگوی



چهارشنبه یازدهم دی 1387 |

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی؛ دوستت می دارم

دلت را می بویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست ، نازنین

 

و عشق را کنار تیرک راهبند، تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

در این بن بست کج و پیچ ِ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی ست ، نازنین

 

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کُشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابانند بر گذرگاه ها، مستقر

با کُنده و ساطوری خون آلود

روزگار غریبی ست ، نارنین

 

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست ، نازنین

 

ابلیس ِ پیروز مست

سور ِعزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد !!!

 

                                                                        احمد شاملو



دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 |
تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است
چو خندان به سوی من ایی به مهر
بهاری پر از ارغوان با من است
کنار تو هر لحظه گویم به خویش
که خوشبختی بی کران با من است
روانم بیاساید از هر غمی
چو بینم که مهرت روان با من است
چه غم دارم از تلخی روزگار
شکرخنده آن دهان با من است

فریدون مشیری



یکشنبه دوم تیر 1387 |
 

حضور مرگ همه موهومات را نیست ونابود می کند . مابچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات می دهد و در ته زندگی ،اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند. در سن هایی که هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم ... و در تمام مدت زندگی ،مرگ است که به ما اشاره می کند. آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه ور شود که از زمان ومکان خودش بی خبر شود و نداند که فکر چه چیز را می کند؟آن وقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آشنا بشود... این صدای مرگ است.

                                                                              صادق هدایت      



جمعه سوم خرداد 1387 |

...

 
 

صندلی در جاده منتظر است

آفتاب می آید و می رود

باران می آید و می رود

برف می آید و می رود

اما تو

نه از جاده می آیی

نه از قلب من می روی !!!

          پونه ندایی



چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 |
Blog Skin