تبليغاتX
حرف های همیشگی
به نام خدایی که هنوز نمی دانم کیست!

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی؛ دوستت می دارم

دلت را می بویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست ، نازنین

 

و عشق را کنار تیرک راهبند، تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

در این بن بست کج و پیچ ِ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی ست ، نازنین

 

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کُشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابانند بر گذرگاه ها، مستقر

با کُنده و ساطوری خون آلود

روزگار غریبی ست ، نارنین

 

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست ، نازنین

 

ابلیس ِ پیروز مست

سور ِعزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد !!!

 

                                                                        احمد شاملو



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:8 توسط ..::آسمان عشق::..

تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است
چو خندان به سوی من ایی به مهر
بهاری پر از ارغوان با من است
کنار تو هر لحظه گویم به خویش
که خوشبختی بی کران با من است
روانم بیاساید از هر غمی
چو بینم که مهرت روان با من است
چه غم دارم از تلخی روزگار
شکرخنده آن دهان با من است

فریدون مشیری



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:52 توسط ..::آسمان عشق::..

 

حضور مرگ همه موهومات را نیست ونابود می کند . مابچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات می دهد و در ته زندگی ،اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند. در سن هایی که هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم ... و در تمام مدت زندگی ،مرگ است که به ما اشاره می کند. آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه ور شود که از زمان ومکان خودش بی خبر شود و نداند که فکر چه چیز را می کند؟آن وقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آشنا بشود... این صدای مرگ است.

                                                                              صادق هدایت      



لينك ثابت نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:10 توسط ..::آسمان عشق::..

صندلی در جاده منتظر است

آفتاب می آید و می رود

باران می آید و می رود

برف می آید و می رود

اما تو

نه از جاده می آیی

نه از قلب من می روی !!!

          پونه ندایی



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:7 توسط ..::آسمان عشق::..

سال نو مبارک.
 

 

   

من به هیچ وجه خدا را لمس نکرده ام ،
خدایی که لمس کردنی باشد که دیگر خدا نیست.
اگر هر دعایی را هم اجابت کند ،همین طور.
همانجا بود که برای اولین بار حدس زدم که ،عظمت دعا
بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمی شود و
زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست.
این را هم دریافتم که آموختن دعا آموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع می شود
که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد.
عشق تمرین نیایش است و
نیایش تمرین سکوت...


"آنتوان دوسنت اگزوپری



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 14:41 توسط ..::آسمان عشق::..

 

 

1-تمام انسانها متفاوتند.و باید هر کار می توانند بکنند تا متفاوت بمانند.

 

2-به هر انسان دو امکان اعطا شده است:عمل و اندیشه.هر دو به یک جا می رسند.

 

3-به هر انسان دو کیفیت اعطا شده است:قدرت و عطیه.قدرت انسان را به مقابله با سرنوشتش هدایت می کند،عطیه او را وامی دارد بخش بهتر وجودش را با دیگران سهیم شود.

 

4-هر انسان یک فضیلت دارد:قدرت انتخاب.کسی که از این فضیلت استفاده نکند،نفرین
می شود و دیگران برایش انتخاب می کنند.

 

5-هر انسان بر دو برکت برای کسب دانش تسلط دارد:برکت درست عمل کردن و برکت خطا کردن.در دومین مورد،همیشه آموزه ای وجود دارد که فرد را به راه درست هدایت می کند.

 

6-هر انسانی ساختار جنسی خودش را دارد و باید بدون احساس گناه،آن را به کار بگیرد،اما نباید دیگران را وادار کند مشابه او عمل کنند.

 

7-هر انسانی افسانه ی شخصی خودش را دارد که باید تحقق یابد و دلیل وجودی او در این دنیاست.افسانه ی شخصی،خود را با شیفتگی به انجام یک وظیفه نشان می دهد.

 

یک نکته وجود دارد:فرد می تواند مدتی افسانه ی شخصی اش را کنار بگذارد،به شرط آنکه آن را از یاد نبرد و دوباره در زمان ممکن سراغ آن برگردد.

 

8-هر مردی وجهی زنانه و هر زنی وجهی مردانه دارد.لازم است بر غریزه انضباط حاکم باشد و بر عینیت،غریزه.

 

9-هر انسانی باید دو زبان را بداند:زبان جامعه و زبان نشانه ها.یکی به کار ارتباط با دیگران می آید.دیگری برای درک پیام های خداوند است.

 

10-هر انسانی حق دارد خوشبختی را بجوید و خوشبختی چیزی است که شاد و راضی اش
می کند.لزوماً آنچه شما را خوشبخت می کند،دیگران را هم راضی نمی کند.

 

11-هر انسانی باید درون خودش شعله ی مقدس جنون را زنده نگه دارد،اما مثل انسانی معمولی رفتار کند.

 

12-تنها خطاهای غیر مجاز برای انسان،خطاهای زیر است:

عدم احترام به حقوق دیگران،فلج شدن از ترس،احساس گناه،این گمان که سزاوار خوبی یا
بدی ای نیست که در زندگی برایش رخ می دهد،و جبن.

 

تبصره1:ما دشمنانمان را دوست داریم،اما با آنها متحد نمی شویم،آنها بر سر راه ما قرار گرفته اند تا شمشیر ما را بیازمایند و سزاوار احترام ما در هنگام نبرد هستند.

 

تبصره2:ما دشمنانمان را خودمان انتخاب می کنیم.

 

13-همه ی ادیان به خدایی واحد می رسند و همه ی آنها سزاوار احترام یکسانی هستند.

 

تبصره:انسانی که دینی را انتخاب می کند،همزمان دارد شیوه ای جمعی برای نیایش و سهیم شدن در اسرار هستی انتخاب می کند.اما او تنها کسی است که برای اعمالش در مسیرش مسئول است و حق ندارد مسئولیت اعمالش را به گردن دینش بیندازد.

 

14-انتهای دیواری که مقدس را از گجسته جدا می کند،مشخص شده است.از حالا به بعد،همه چیز مقدس است.

 

15-هر آنچه امروز رخ می دهد،عواقب آن بر آینده و رستگاری آن بر گذشته تأثیر خواهد گذاشت.

 

16-تمام قوانین مخالف این بیانیه،باطل اعلام می شود.

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:5 توسط ..::آسمان عشق::..

 

طناب (با الهام از جین استین)

 

شب، التهاب، عشق، غزل، نقطه چین

نامه، جواب، عشق، غزل، نقطه چین

 

سیگار، گریه، خاطره، آب، قرص

آتش، عذاب، عشق، غزل، نقطه چین

 

باران ،حیاط، کوچه، خیابان، سکوت

روز، اضطراب، عشق، غزل، نقطه چین

 

بد خوب زشت مرگ خدا زندگی

پایان سراب عشق غزل نقطه چین

 

ساحل، غروب، خسته، خیانت، دروغ

شاعر، طناب ،عشق، غزل،  ...

 ............

 

 

 

گنگ

 

عمریست بال بال بال می زنم

خود را به کورگنگ لال می زنم

 

سر درد درد درد درد می کشم

هی دست دست دست دستمال می زنم

 

تا خواب خواب خواب خواب می روم

تب خال خال خال خال می زنم

 

هی روز روز روز روز می رود

من پیک،خاج،شاه،فال می زنم

 

هی عشق زنگ زنگ زنگ می زند

من بوق بوق بوق اشغال!؟ می زنم

 

تو دست دست دست دست می زنی

من بال بال بال بال می زنم

 ............

 

قندیل

 

از ارتفاع کوچک پروازهایم

افتاده ام با کوله بار رازهایم

 

در پیش رویم طرح گنگی نقش بسته

پایان حزن انگیزی از آغازهایم

 

قندیل ماه آویز بر سقف نگاهم

تاریکی محض است چشم انداز هایم

 

هرچند نومیدم ولی پیچیده گویا

در آسمان آوازه ی آوازهایم

 

رفتند از این جا همرهانم ، باز هم من

جا ماند ه ام با کوله بار راز هایم

 

............

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفن کمی آغوش برایم بفرست

...........

د...

در جزر تو ناگاه می افتد دریا

در حوض تن ماه می افتد دریا

زیبایی ات آب را روانی کرده

دنبال تنت راه می افتد دریا

.............

یک حادثه یک درنگ اندک در هم
 
جاری شدن دو رود کوچک در هم
 
جز عشق مگر چه می تواند باشد
 
پیچیدن ساقه ی دو پیچک در هم

 

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:23 توسط ..::آسمان عشق::..

"...آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا كجا من اومدم

چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود! كجا از دستم رفت ؟

من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم


تلخ تلخم

مثل يك خارك سبز

سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم

چه غريبم روي اين خوشه سرخ


-: من مي خوام برگردم به كودكي
!
-: نمي شه! نمي شه! نمي شه! نمي شه! نمي شه

    كفش برگشت برامون كوچيكه
-: پابرهنه نمي شه برگردم ؟

-: پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نيست
-: براي گذشتن از ناممكن , كی يو بايد ببينيم؟

-: رويا رو, رويا رو, رويا رو, رويا رو
-: رويا را كجا زيارت بكنم؟
-: در عالم خواب
-: خواب به چشمام نمي آد

-: بشمار , تا سي بشمار  
   يك و دو 
 
    
سه و چهار

   پنج و شش
   هفت و هشت
   نه و ده...                                                                     

  حسین  پناهی

 

دوباره اومدم



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:19 توسط ..::آسمان عشق::..

در انتهای پیچ آخرین جاده وقتی که غروب در چشمانم نفوذ کرده بود،وقتی که حتی ترانه هم قادر به ارام کردنم نبود،وقتی که شقایق ها را پر پر کردم و گناه مرتکب شدم به خاطر دریا بودن و دریا ماندن تو را دیدم و در همان زمان بود که چشمان پاکت در قلبم رسوب کرد و مرا برد به دنیایی پر از ستاره،پر از سرو و پر از قاصدک.

اکنون هرگاه نفسی از سینه ی بت دارم بیرون می دهم از دم گرم توست و اگر هنوز ایینم را از دست ندادم به حرمت دستانت بوده است. بنا بر این تو را ثبت می کنم در ذهنم و هرکجا شب بویی دیدم تو را استشمام می کنم و به شقایق قسم می خورم که در خاطرم همیشه زنده بمانی.گریه هایم را که وسیله ی دفاعم است را کنار می گذارم و لبخندم را با تو تقسیم می کنم.مهتاب من برای تو باشد.

تقدیم به همه ی دوستای گلم که تو این مدت با من بودند .

برای همتون ارزوی موفقیت و زندگی زیبا دارم.

خداحافظ همتون



لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:3 توسط ..::آسمان عشق::..

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد کنار چشمه ای نشست تا ابی بنوشد و خستگی در کند.سنگ زیبایی درون چشمه دید.آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.

در راه به مسافری بر خورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود.کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون اورد و به او داد .

مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت :آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ زاهد بی درنگ سنگ را دراورد و به او داد.

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. او می دانست که این سنگ انقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا اخر عمر در رفاه زندگی کند.بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روزبعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:من خیلی فکر کردم تو با این که می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد خیلی راحت آن را به من هدیه کردی. بعد دست در جیبش برد و سنگ را درآورد و گفت :من این سنگ را به تو بر می گردانم و لی در عوض چیز گرانبها تری از تو می خواهم به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:41 توسط ..::آسمان عشق::..